زنگ در به صدا در می آید. بی بی به زحمت و عصا زنان بلند می شود و دکمه آیفون زنگ را می زند و آرام آرام حرکت می کند و خود را به در ورودی اتاق می رساند. قبل از این که در را باز کند، یکی از محافظان آقا در را باز می کند و یا ا... گویان داخل می‌شود.
ارسال زمانبندی شده: 
شنبه, 20 آبان, 1396 - 10:00

به گزارش عمارنامه، تازه نیم ساعت قبل خبر دادند «آقا» قرار است برای دیدن شان برود. اما «بی بی» که سال هاست از سنگینی گوش و کهولت سن رنج می برد انگار متوجه نشده بود قرار است میزبان چه کسی باشد. فقط گفته بود: «هر کس می آید قدم روی چشم»... مادر بی آن که بداند تا دقایقی دیگر رهبر معظم انقلاب را بر قاب در پذیرا خواهد شد، به رسم همه دیدارهای دیگر مسئولان قاب عکس شهدایش را از روی دیوار برمی دارد و روی تخت می چیند، قل قل سماورش را رو به راه می کند، در تنهایی و در انتظار آمدن مهمان، تسبیح به دست روی صندلی می نشیند و چشم به در می دوزد ...


آقا قرار است مهمان «جمیله سادات قوامی» معروف به ام البنین کرمان و مادر شهیدان «محمدحسن»، «محمدحسین» و «محمدعباس سیف الدینی» باشد. بی‌بی مادر بزرگ شهید محسن برهانی هم هست... . این انتظار خیلی طولانی نمی شود. زنگ در به صدا در می آید. بی بی به زحمت و عصا زنان بلند می شود و دکمه آیفون زنگ را می زند و آرام آرام حرکت می کند و خود را به در ورودی اتاق می رساند. قبل از این که در را باز کند، یکی از محافظان آقا در را باز می کند و یا ا... گویان داخل می‌شود. سلام می کند و جواب می گیرد. محافظ بعدی هم وارد می شود. حالا بی بی با سختی به آستانه در رسیده تا ببیند مهمانش چه کسی است...
نگاهش که به آستانه در می افتد، می بیند رهبر انقلاب با لبخند وارد حیاط شده اند. آقا سلام می دهند:

*سلام علیکم
- سلام علیکم.
*حال شما چطور است؟
- خدا رو شکر
*شما مادر این شهیدان هستید:
- بله
*ان شاءا... موفق باشید...
 


تا حواس بی بی سرجایش می آید و متوجه می شود چه کسی به خانه اش آمده، لحظاتی طول می کشد. بی بی به خاطر پا درد و کسالت، نه روز استقبال از آقا توانسته بود به دیدار رهبر برود و نه صبح روز دوم سفرشان به کرمان توانسته بود در دیدار عمومی خانواده شهدا با ایشان حاضر شود. هر چه دیده بود در تلویزیون بود؛ آن هم با کلی حسرت از ندیدن آقا...

بی بی چند لحظه ای به آقا زُل می زند... تازه متوجه می‌شود میزبان چه مهمان عزیزی است. دست و پایش را گم کرده. با همان لهجه شیرین کرمانی می گوید:
بفرمایید داخل حاج آقا، بفرمایید، بفرمایید...

حاج قاسم سلیمانی و آقای استاندار هم به دنبال بقیه حاضران وارد می شوند. خانه بی بی که در میان اهالی شهر کرمان بسیار عزیز و گرامی است، بسیار ساده تر از آن است که حتی فکرش را هم بکنیم. بیشتر لوازم قدیمی و کهنه است، چند کتاب دعا، قرآن و جانماز داخل کتابخانه رنگ و رو رفته است، گلدان هایی که روی دیوار گلخانه قرار گرفته و از شادابی شان معلوم است پیرزن هر روز با علاقه زیادی به آن ها آب می دهد و تلویزیونی که به گفته بی بی هر روز فقط برای شنیدن اخبار روشن می شود.

«آقا» روی مبل قدیمی می نشینند و بی بی هم رو به روی ایشان روی صندلی آرام می گیرد.
لحظاتی به احوال پرسی می گذرد و بی بی که در میان مهمانان احساس آرامش و انس می کند، می گوید: حاج آقا 10 تا فرزند داشتم که سه تای آن ها در راه وطن شهید شدند. آن ها که مانده اند سه تا دختر و دو تا پسر هستند. پسر اولم محمدعلی است، کسالتی دارد و قرار است قلبش را عمل کند. بعد از محمدعلی سه پسرم «محمدحسن»، «محمدحسین» و «محمدعباس» شهید شده اند. محمدجعفرم هم داماد خواهر شهید باهنر است و در دیدار سه روز قبل خانواده شهدا، شما را زیارت کرد. راستی دست شما درد نکند، قرآن و هدیه ای که به پسرم دادید به دستم رسید. خیلی خرسند شدم.
 


آقا برای لحظاتی به عکس های شهدای خانه که به ردیف روی تخت چیده شده اند اشاره می کنند و می گویند: این جا که چهار تا عکس است...
بی بی می گوید: عکس آخر عکس محسن است، نوه شهیدم، محسن برهانی...
درست همین زمان که صحبت از محسن برهانی می‌شود، مادر این شهید بزرگوار وارد خانه می شود. ظاهرا دقایق اولیه حضور رهبر معظم انقلاب، آقای استاندار که دیده بی بی تنهاست و از سویی با خواهر شهیدان سیف الدینی و مادر شهید برهانی نیز آشنایی داشت، با خواهر شهیدان تماس گرفته و او هم سریع خودش را به ما رسانده بود.
بعد از احوال پرسی مادر شهید برهانی با آقا، بی بی رو به آقا می گوید: بتول دخترم بزرگم است، مادر شهید محسن برهانی...

رفت و 9 روز بعد شهید شد
حالا نوبت آبجی بتول است که در مجلس میانداری کند. او به قاب عکس محمدحسن اشاره می کند و می گوید: این برادرم سال 60 شهید شد. با این که در دوران دانش آموزی درسش بسیار خوب بود و می توانست به بهترین دانشگاه ها برود اما ترجیح داد به دانشسرا برود و درس معلمی بخواند. یک سال بیشتر از معلم شدنش نگذشته بود که جنگ آغاز شد. محمدحسن هم درس را رها کرد و به جبهه رفت. البته قبل از آن، دو سال در کردستان به دفاع پرداخته بود، بعد هم ماجرای جنگ پیش آمد...

آبجی بتول نگاهی به عکس برادر بزرگ می اندازد، لبخندی محزون می زند و ادامه می دهد: ماجرای حصر آبادان که پیش آمد، سریع خودش را به آن جا رساند. آن قدر بخت شهادت با او یار بود که 9 روز بعد به شهادت رسید. آن موقع پدر و مادرم مکه بودند. در غیاب آن ها پیکر  محمدحسن را به خاک سپردیم. وقتی برگشتند نزدیک چهلم محمدحسن بود...

بگذارید بروم...
آقا لبخندی آرام بر لب دارند و با دقت گوش می دهند. انگار شنیدن خاطره شهدایی که برای رسیدن به معشوق از همه چیز به راحتی می گذرند برایشان جذاب است...

می گویند: خب این شهید اول تان...
و آبجی بتول ادامه می دهد شهید دوممان محمدعباس بود...
آقا دوباره به عکس نگاه می کنند و می گویند: که طلبه هم بودند...

آبجی بتول از حدس دقیق آقا درباره طلبه بودن محمدعباس، کمی تعجب می کند و می گوید: بله طلبه بود. بعد از محمدحسن رفت. هر چه از برادرم بگویم کم است. هم کم حرف بود و هم مظلوم و در عین حال خیلی حدیث و علوم دینی می دانست. داداشم چهار سال بیشتر درس طلبگی نخوانده بود که به جبهه رفت.
نگاه آبجی بتول و مادر در هم گره خورده. نگاه محزون مادر که انگار یادآوری آن چه درباره لحظه شهادت محمدعباس شنیده، کمی حالش را منقلب کرده و نگاه آرام خواهر بزرگ شهید...

آبجی بتول می گوید: شب عملیات به او گفته بودند چون برادرت شهید شده، بمان پشت خط اما برادرم قرآن را از جیبش درآورده و گفته بود «به این قرآن قسم تان می دهم با من کاری نداشته باشید، بگذارید بروم خط» و رفته بود و در جزیره مجنون، جاده طلائیه شهید شده بود. سال 63 بود تاریخ شهادتش...

برادرم دو سال شیمیایی بود
آقا از آبجی بتول می خواهند از سومین شهید خانه بگوید و او هم می گوید: محمدحسین بین دو برادر دیگرم به دنیا آمد، یعنی از محمدحسن کوچک تر و از محمدعباس بزرگ تر بود. محمدحسین 19 سالش بود که ازدواج کرد بعد هم به جبهه رفت و شهید شد.
داداشم در عملیات والفجر 8 شیمیایی شد. دو سال شیمیایی بود. برادرم دو دختر دارد؛ یکی زمانی که جبهه می رفت و دختر دومش هم زمانی که شیمیایی شد به دنیا آمد.در همین بین آقای برهانی داماد خانواده و همسر آبجی بتول که پدر شهید محسن برهانی است هم از راه می رسد و با آقا دیده بوسی می کند.

الان مزارشان کنار هم است
این بار آقا رو به آبجی بتول کرده و می گویند: فرزند شما کی شهید شد.  آبجی بتول می گوید: کربلای چهار حاج آقا، جزو غواص ها بود. دی ماه سال 65 بود. تا 15 سالگی پشت جبهه ها فعالیت کرد. بعد در همان 15 سالگی، تاریخ تولدش را از 48 به 45 تغییر داد و چون قد بلند و رشیدی داشت راحت توانست به جبهه برود.
در جبهه هم که بود در کنار دفاع، از درسش هم غافل نبود و می خواند. وقت امتحانات هم که می شد مرخصی می گرفت، می آمد کرمان، امتحان می داد و بر می گشت. می گفتیم چرا همان جا امتحان نمی دهی، می گفت دوست دارم در کرمان امتحان بدهم. اتفاقا در همه نمره ها هم نمره اول کلاس را می آورد. فکر می کنم می خواست به همکلاسی هایش بفهماند هم می شود درس خواند و هم می شود برای دفاع از وطن جنگید.
مامان بتول این بار می گوید: محسن به جز درس، شعر هم می گفت، داستان هم می نوشت، سخنرانی هم می کرد، در عملیات کربلای 4 غواص بود و مفقود شد؛ بعد از 10 سال پیکرش را آوردند. پسرم دوستی داشت به نام «سعید حسنی پور» که با هم رفتند جبهه، با هم مفقود شدند، بعد از 10 سال جنازه شان باهم برگشت، الان هم مزارشان کنار هم است...
لحظاتی به پذیرایی می گذرد و در ادامه آقا رو به داماد خانواده و پدر شهید محسن می کند و می گوید: خب شما هم از فرزند شهیدتان بفرمایید برای ما...

و حاج آقا برهانی می گوید: در همین دیدار عمومی تان با خانواده شهدا از دلم گذشت که ای کاش شما را از نزدیک می دیدم. حالا خدا را شکر قدم رنجه فرمودید. این افتخار بزرگی است برای ما.

آقا لبخند می زنند و می گویند: می فرمایید افتخار! قضیه بر عکس است. یعنی ما جزو افتخاراتمان یکی این است که می آییم به زیارت این خانم و امثال ایشان و شما که خانواده شهید هستید.آقا ادامه می دهند: واقعا این شهادت ها به زبان آسان می آید، این تحمل های بزرگ به زبان ساده است، اما کارهای بسیار بزرگی است. دیدار با شماها که خانواده شهید هستید برای ما یک افتخار است.
...بعد از این دیدار به خانه آبجی بتول می رویم.

مادر محسن (آبجی بتول) هم شروع به بیان خاطراتش از پسر شهیدش می کند: وقتی محسن را باردار بودم چند باری خواب ماه شب چهارده را دیدم. وقتی تعبیرش را پرسیدم گفتند فرزندی که در راه داری خصوصیات منحصر به فردی دارد و در آینده مرد بزرگی خواهد شد. به دنیا که آمد، بدون وضو شیرش ندادم و هر وقت روی پایم بود قرآن می خواندم.

او ادامه می دهد: محسن همیشه کارهای شخصی اش را خودش انجام می داد. از مدرسه که برمی گشت، اول در حیاط پاها و جوراب هایش را می شست و بعد وارد خانه می شد. حتی راضی نمی شد من لباس هایش را بشویم.

مامان بتول ادامه می دهد: تمام اوقات فراغتش را در خانه یا با قرائت قرآن پر می کرد یا با مطالعه روز را سر می کرد. همیشه کم می خورد، کم می خوابید. نماز شبش وصف شدنی نبود؛ سجده های طولانی و قنوت های با حالی داشت و خضوع و خشوعی بی مثال در کارهایش بود. خودم سحرها یواشکی بیدار می شدم و به جای نماز شب خواندن، نماز شب خواندن محسن را یواشکی از پشت ستون ها تماشا می کردم و لذت می بردم.

مادر شهید برهانی می گوید: یک شب خواب دیده بود صحرای محشر است و همه به جز عده کمی در هول و هراسند. سوال کرده بود این ها که هول و هراس ندارند چه کسانی هستند و جواب شنیده بود این ها نماز شب می خوانندو بعد از دیدن آن خواب بود که عشقش به نماز شب 10 برابر شد.

حالا پدر شهید هم نطقش باز شده و می گوید: زمستان سال 57 محسن 9 ساله بود که برای دیدار با امام خمینی(ره) راهی قم شدیم و به مدرسه فیضیه رفتیم. محسن دوست داشت تنها به دیدار امام برود اما امکانش نبود. وقتی وارد مدرسه شدیم، محسن از ما جدا شد تا از لابه لای جمعیت خود را به نزدیکی امام برساند، بعد از دیدار که همدیگر را پیدا کردیم، گفت جایتان خالی رفتم نزدیک نزدیک، تا چهره امام را دیدم، از فشار جمعیت بیهوش شدم. زمانی هم که به هوش آمدم متوجه شدم روی دستان مردم به عقب برگشته ام.


منبع: فرهیختگان

 

 

 

 

دیدگاه جدیدی بگذارید

پیوند خود را برای انعکاس معرفی کنید

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما 		AmmarName.ir
^
>